تبليغاتX
silence

silence

همه اسبها از دشتها رمیدن

دوباره باد سردِ توو رویا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:58  توسط کاوه 

هر روز می‌آيد و سر جایش در جهان می‌نشيند
«کار سخت» می‌گويد «زندگی‌کردن شعره»
«
نوشتن هميشه بعدا ً می‌آد»
کلمات، از دهان‌اش آسان جاری‌می‌شوند

انگار یک ليوان آب سفارش می‌دهد

آن‌گاه
برای‌ آن‌که در خانه با خود بيش‌تر بماند، می‌رود و روی صندلی پيرش می‌نشيند
.
می‌آيد
چهره به چهره‌ی درختان، درياها و آسمان‌ها
در دستهایش ميخکی می‌گرداند و به بينی‌اش نزديک می‌کند
گوش می‌‌کند به صداها. به آن‌که می‌گويد : شب‌خوش
که از خيابان می‌گذرد. به کوچ پُرسر وصدای صبحگاهی
خاموشی علف . کاهش روز
صداها. صداها. صداها
هر روز گوش می‌‌سپارد به اين آواها
آن‌گاه جای خود را در جهان باز پس‌می‌گيرد

ایلهان برک

Sham lou .org
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:43  توسط کاوه  | 

مانیک دپرسیو

انگار نمیشه نوشتش...

گوش کن!

میشنوی؟

نه؟!

دیگه مشکل خودته!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:36  توسط کاوه 

!

همه فراموش شدگانيم

آرامش را در تاريكي و رهايي را درقبر به آغوش مي كشيم

لذت مردن

لذت به آغوش كشيدن فرشته ي مرگ است

به لحظه هايي مي نگرم كه زود گذشتند

شايد سرشار از غم بود اما....

انگار کسی در گوشم نجوا می کرد

يادم آمد كه هنگام تولد مردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:36  توسط کاوه  | 

بارون...

صدايي از دوردست به آرامي ميگويد
از آينده مي آيد
به سختي به گوش ميرسد
اما مي گويد مرا به خاك خواهي سپرد،همچو ابري  كه محو ميشود
خاكي كه باد را آلوده مي كند
باراني كه در زمستان نباريد!
....................................
وقتي كه خورشيد ميره و دريا رو آتيش ميزنه
....................................
سفريست سخت اين زندگي،اما زيباست
چشمانم بسته اند،زيبايي را نمي بينم
به چشمانم هم اطمينان ندارم
احساسش ميكنم
اين احساس هم خاك مي شود و مثل غباري خواهد سوخت
مثل باراني كه زورش به تابستان نرسيد و بند آمد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:10  توسط کاوه  | 

دلم باران ميخواهد

ديروز را به تو

امروز را نيز به تو انديشيدم

 غافل از فردايي كه نيست خواهد شد ياد و خاطره ام در صحراي دلت چرا كه حتي يك قطره هم در چشمان من باقي نمانده

 

 

من شمال میخوام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:23  توسط کاوه  | 

به سوی تو...

راهیست عجیب و وهم انگیز

از شب نمی ترسم

اما روز ...

مردمانی عجیب...

آه

نمیدانی که در دل چه می گذرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط کاوه  | 

empty

هنوز در پوچی دنیا مانده ام

دنیایی که دروغ را باور دارند و دروغگو را می پرستند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط کاوه  | 

هیچی...!

                          

نه حرفی برای گفتن مانده

نه گوشی برای شنیدن

نه ذهنی...

نه دلی که بشکند از ضربه ها

انگار این دل  بی گناه بت است

و

مردم هم همه بت شکن!

تا کی میتوان بخشید؟

تا کجا ها کوتاه باید آمد

چقدر از اشتباهات و حرفهای نیشدار ملت را باید بلعید و فراموش کرد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 4:13  توسط کاوه  | 

سرشاریم از آن اما ...!

                           

زندگی آغازی دارد بی پایان
زندگی سهم ماست از این دنیا که به بی نهایت میل می کند وهیچگاه قدر آن را نمی دانیم
سرشار از چیست؟
هرکس جوابی دارد
هدفها یکی هستند......اما راه رسیدن به آن را با ذهن محدودمان درست یا اشتباه،خوب یا بد انتخاب میکنیم
گناه
خیانت
دروغ
همه و همه ما را احاطه کرده اند
و
.ادعای دینداری می کنیم
در لجن دست و پا می زنیم
!اما باز کار خودمان را ادامه می دهیم ولی متوجه نیستیم
توی شناسنامه دینت رو نوشتن،توی مغز پوکت چی نوشتن؟
شهوت
دروغ...

 

از هر کسی که این مطلب رو می خونه عذر می خوام
قصد توهین به هیچکس رو ندارم !
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:40  توسط کاوه  |